تبليغاتX
کلبه ای پوشالی
قلب سنگی ام. از سنگینی غصه هاست
در غروب سپیده دم باران
و
پر شده از تبسم یخ زده رویا
کاسه اشکم خالی شد
و من
به جیره بندی دل بستم
+ نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه 29 خرداد1387 و ساعت 17:27 |
شانه هاش ارامش خیال
تکیه گاه احساس
دل خوشی لحظات
و
تنفس دقایق
بود
و اکنون
شانه هاش قتل گاه عمرم شد
+ نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه 8 اردیبهشت1387 و ساعت 23:24 |
اتش نگاهت. از بلندای بهار
فرو ریخت بر خرمن گندم زار.
آتش
آتش
آتش

.....
و سوخت ان کلبه پوشالی.

+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه 2 اردیبهشت1387 و ساعت 23:14 |
"در این دنیای بی حاصل
که مردانش عصا از کور می دزدند
 من ازخوش باوری انجا محبت جستجو کردم"
این تاثیر گذارترین جمله ای بود که
از بین معادلات فیزیک و شیمی جبر ومثلثات
همچون مویی از ماست بیرون کشیدم
و به پروی از آن
تمام محبتهای یخ زده وجودم را
به تک گلبوته حیات زندگی ام تقدیم کردم
 او گل داد
گلی به اسم
.
.
.
گل یخ
+ نوشته شده توسط نیلوفر در یکشنبه 25 فروردین1387 و ساعت 1:16 |
قلم تنهایی ام با من قهر است
چرا که مدت مدیدی است دور و برش نچرخیدم
و در این لحظه
هر چه با منت خواستم به رقص وادارش کنم
تا بدین وسیله
نقشی از دلتنگی های شبانه ام
بر لوح موریانه خورده صندقچه قلبم بکشد
موفق نشدم
قلمم برای همیشه خوابید
+ نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت 23:7 |
دو سوم لیوان
 گرمای تب زده جهنم وجودمو
به سرمای یخ زده زمزم قلبم تبدیل کرد
و من
س مانده این آب نجات دهنده را
به تن دا غ زمین هدیه کردم
تا او هم نجات یابد
.
.
.
ولی نمی دانم
آن چند مورچه کوچک
پایین آن دیوار کاه گلی نیمه فرو ریخته
با دل نگرانی
انتظار چه کسی را می کشند
+ نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه 17 بهمن1386 و ساعت 22:18 |
امروز رسیدم به انتهای جاده زندگی
اون مسیر مه گرفته به ظاهر طولانی
با چشمانی ناتوان از گریستن
گلویی مملو از سکوت
و پاهایی وامانده از حرکت
.
.
.
آیا جاده دیگری پیش روم هست
و یا
سقوط به دره مدفون شده آرزوهای محال

+ نوشته شده توسط نیلوفر در جمعه 6 مهر1386 و ساعت 23:25 |
همیشه می ترسم
می ترسم از اینکه سایه هایی که هم اکنون بالای سرم هستند
فردا روزی نباشند
و من
با این تن رنجورم
چگونه در برابر اشعه خورشیدهای ناجوانمرد روزگار
دوام بیاورم
+ نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه 1 مرداد1386 و ساعت 23:42 |
من برایش مردم
و او با لبخندی گفت :
می خواستی نمیری.

.....

حالا من باید چه کار کنم؟

+ نوشته شده توسط نیلوفر در شنبه 16 تیر1386 و ساعت 8:23 |
او رفت
و من ماندم
 با کوله باری از
فریادهای در گلو خفته
اشکهایی در چشمان خشکیده
و
یاهایی از حرکت وامانده
.
.
.
.خدایا
صدایی رسا
چشمانی یر سو
و یاهایی مقاوم در برابر سنگلاخها
 به من عطا فرما
تا به تنهایی ادامه دهم

+ نوشته شده توسط نیلوفر در پنجشنبه 14 تیر1386 و ساعت 19:43 |